تبليغاتX
نغمه
شعر،علمي،خانواده....
زندگی محبت است

ندایی

تقدیم به خاله جونت

برای موفق وخوشبخت شدن دیرنیست به شرطیکه عاشق باشی وعاشق بمانی زیرازندگی فقط محبت است وبامحبت پایدارمی ماند.دوست داشتن ازته دل ونشان دادن این عطش را به دوستت.

من باتومهمان تمام آسمونم                      هرروزمن عیداست وبامن عاشق بمونی

 

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم مهر 1387ساعت 13:1  توسط نغمه  | 

تجربيات زندگي

  1. ازكودكي درفكرپول باش تادربزرگسالي ثروتمند شوي،زيرا باثروتت  متخصص را استخدام مي كني.
  2. باهمسرت مهربان باش.
  3. درتربيت دخترت بسياردقت كن واورا براي شوهرآينده اش بزرگ كن.
  4. نه كاملا مردصفت باش ونه كاملا زن صفت.
  5. باشادي به جنگ مشكلات برو.
  6. به عقايد ديگران احترام  بگذار.
  7. براي همه زمانها ودورانها خودرا بساز نه فقط براي  يك زمان ويك دوره.
  8. خوش  اخلاق باش تاشمارا دوست بدارند.
  9. به ديگران خدمت كن تااعتباركسب كني.
  10. ازبقالي دم كوچه ات خريدكن.
  11. درانتخاب دوستت خيلي  دقت  كن.
  12. براي موفقيت خود تلاش كن،وسعي كن هميشه موفق باشي.
  13. اول هدف خودرا مشخص كن بعد  اقدام نما.
  14. باخيرخواهان مشورت كن.
  15. اسرارت را به هركس وناكس نگو.
  16. گول چرب زبانان را نخور.
  17. گاهي كودك صفت باش ومثل كودكان رفتاركن.
  18. دراصلاح  اخلاق وافكارخود بكوش.
  19. هميشه اول اشتباه  را درخودت بجوي بعد درديگران.
  20. تاكاملا مطمئن نشده اي چيزي را برزبان نياور.
+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم مهر 1387ساعت 13:50  توسط نغمه  | 
- درانظارعمومی همیشه مودب باش(ندایی)

- کشتن گنجکشها کرکس ها را ادب نمی کند(لینکن)

- بجای تلف کردن وقت خود به حسادت ومبارزه بادیگران به آینده وترقی خویش وقت صرف کن(ندایی)

- بااحساسات می توان به عالی ترین مقام رسید(ندایی)

- پاکدامنی بزرگترین سرمایه است آن را حفظ کن(ندایی)

- بانگهداشتن احترام دیگران اعتباراجتماعی پیداکن(ندایی)

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم مهر 1387ساعت 11:15  توسط نغمه  | 
یادم کن

تقدیم به خاله جونت

هرلحظه یادت میکنم شاید توهم یادم کنی

همواره درفکرتوام بایک نگاه شادم کنی

هرگز ندیدم ازکسی لبخند زیبای تورا

هرگز نمی گیردکسی درقلب من جای تورا

ندایی

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم مهر 1387ساعت 10:50  توسط نغمه  | 
نشانی                                   

 

خانه ی دوست کجاست؟ در فلق بود که پرسید سوار

اسمان مکثی کرد

رهگذر شاخه نوری که به لب داشت به تاریکی

                                               شبها بخشید

و به انگشت نشان داد سپیداری و گفت

نرسیده به درخت

کوچه باغی است که از خواب خدا سبزتر است

و دران عشق به اندازه پر های صداقت ابی است

میروی تا ته کوچه که از پشت بلوغ

                                  سر به در می ارد

پس به سمت گل تنهایی می پیچی

دو قدم مانده به گل

پای فواره جاوید اساطیر زمین می مانی

  تورا ترسی شفاف فرا میگیرد

در صمیمیت سیال فضا خش خش میشنوی

کودکی می بینی

رفته از کاج بلندی بالا جوجه بردارد از لانه نور

و از او می پرسی

              

     خانه دوست کجاست؟

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم شهریور 1387ساعت 23:45  توسط نغمه  | 
اسمان با دیگران صاف است و با ما ابر دارد

میشود روزی صفا با ما هم اما صبر دارد

 

امید زنجیری است که از جهل بافته شده و

امیدمندان را به زندگی می بخشد

 

بزرگترین مجازات انسان ها زندگی کردنشان است

 

اگرم بهانه ای هست برای زندگانی

گل من قسم به مویت تویی ان بهانه من

به شراب بوسه هایت که از ان همیشه مستم

گل من تورا نه اکنون همه عمر می پرستم

 

زندگی دو نیمه دارد : نیمه ی اول در ارزوی نیمه ی دوم نیمه ی دوم در حسرت نیمه ی اول.

 

گر خدای من ان است که من میدانم

شیشه را در بغل سنگ نگه میدارد

 

قلم چون گرفتی دو روئی نکن

غرض ورزی و کینه جویی نکن

 

خنده ی تلخ من از گریه غم انگیز تر است

کار من از گریه گذشته است بدان میخندم

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم شهریور 1387ساعت 23:27  توسط نغمه  | 

يك مرد باطناب ازتنورنام پنچ عدد نان بربري را بسته وبالامي كشيد وبمن داد وسريع ودوان ودوان ازآنجا دورشدم دراين حين نانوا ازتنوربيرون آمد وقتي مرا ديد بربري ها را پرت كردم داخل مزرعه سبزگندم ،بيدارشدم وبفكرفرورفتم.فرداي آن رويابه  وقعيت پيوست منتها به شكلي ديگر.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم شهریور 1387ساعت 9:46  توسط نغمه  | 

اي مادرمهربانم كه باشيرحلالت ما را  پرورده اي

من برتومي نازم

هرچه دارم ازدامن  پاك ومقدس تودارم.

زماني  ارزش تورا خواهم  دانست كه بتوانم خوب شوهرداري كنم.

مادرم همه فرزندان مي دانند توبي كلك ترين ،فداكارترين موجودهستي.

مادرصداي قلبت را مي شنوم كه بخاطرمن مي تپد

صداي طپش قلبت براي من آرامش ابدي خواهد بود

ومن احساس گرمي وصميمت را ازقلب توفرا گرفته ام

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم شهریور 1387ساعت 9:45  توسط نغمه  | 
  1. ازكودكي درفكرپول باش تادربزرگسالي ثروتمند شوي،زيرا باثروتت  متخصص را استخدام مي كني.
  2. باهمسرت مهربان باش.
  3. درتربيت دخترت بسياردقت كن واورا براي شوهرآينده اش بزرگ كن.
  4. نه كاملا مردصفت باش ونه كاملا زن صفت.
  5. باشادي به جنگ مشكلات برو.
  6. به عقايد ديگران احترام  بگذار.
  7. براي همه زمانها ودورانها خودرا بساز نه فقط براي  يك زمان ويك دوره.
  8. خوش  اخلاق باش تاشمارا دوست بدارند.
  9. به ديگران خدمت كن تااعتباركسب كني.
  10. ازبقالي دم كوچه ات خريدكن.
  11. درانتخاب دوستت خيلي  دقت  كن.
  12. براي موفقيت خود تلاش كن،وسعي كن هميشه موفق باشي.
  13. اول هدف خودرا مشخص كن بعد  اقدام نما.
  14. باخيرخواهان مشورت كن.
  15. اسرارت را به هركس وناكس نگو.
  16. گول چرب زبانان را نخور.
  17. گاهي كودك صفت باش ومثل كودكان رفتاركن.
  18. دراصلاح  اخلاق وافكارخود بكوش.
  19. هميشه اول اشتباه  را درخودت بجوي بعد درديگران.
  20. تاكاملا مطمئن نشده اي چيزي را برزبان نياور.
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم شهریور 1387ساعت 22:6  توسط نغمه  | 

خاطرات تقديمي به خواهران عزيزم بتاريخ 21/6/1387

در اردوي زيارتي دانشگاه

دانشجو بوديم جهاد دانشگاهي وانجمن اسلامي دانشگاه تعدادي ازدانشجويان را بااتوبوس براي زيارت مشهد مقدس مي بردند دربين راه جيب شلواريكي ازدانشجويان خوب وخوش اخلاق جبهه ديده به بازوي صندلي اتوبوس گيركرد وتازانو پاره شد،داشت بيچاره گريه مي كرد، گفتم : نگران نباش من مي دوزم. داشجو گفت : دراين بيابان  برهوت باچه مي  خواهي بدوزي؟ گفتم :نخ چه رنگي مي خواهي؟ وقتي وسايلي كه دركيف داشتم براي دانشجويان اعلام كردم همه تعجب كرده واحسن گفتند نخ به رنگ شلوارش  به همراه سوزن بهش دادم دراستراحتگاه راننده شلوارش را دوخت وخوشحال وخندان به راه افتاديم ازاين به بعد مرابه عنوان دانشجوي بااحتياط ويك دانشجوي  واقعي  خطاب كردند ومسئوليتي ازبرنامه  هاي اردوهاي علمي وزيارتي  دادند وهمه راضي هم بودند.

يك خاطره  ورزشي دردانشگاه

درسالن ورزش دانشگاه تهران داشتيم واليبال بازري  مي كرديم يكي ازدانشجويان ماماني خوش تيپ كم سن قد بلند ازما خواست وارد تيم شود چون مهارت لازم را نداشت اجازه نداديم بااصرارفراوان واردتيم كرديم بشرطي كه عضو تيم مقابل شود به پاسور گفتم  خوب پاس بده من هم اسپك زن  بودم وعادت داشتم  بعلت پرش زياد درپاس دوم باقدرت تمام بامشت محكم به توپ كوبيدم وخورد صورت آن ماماني سرش گيج رفت ودماغ وچشمهايش پرازاشك  شد وبناچارميدان را ترك كرد.

طلسم مار درجبهه جنگ

 درخدمت سربازي زمان جنگ عراق وايران بامحمد دونفره ازواحدي  به واحدخودمان داشتيم  مي رفتيم  غيرازاومن هيچكس درآن حوالي نبود محمد ومن يك كمي ازهم  فاصله گرفتم محمد چند صد مترجلوترازمن مي رفت ناگهان محمد را نديدم وصدايش كردم ولي جوابي نشنيدم بدنبالش رفتم دردره اي اورا مشاهده كردم كه  ايستاده بودولي نمي توانست حرف بزند وجوابم را بدهد فقط بااشاره دستش يكبار به من فهماند ماري آبي  رنگ خيلي بزرگي را جلوي اودريكي دومتريش ديدم كه روبروي هم قرارگرفته بودند متوجه  شدم كه ماراورا افسون كرده وبه همين دليل زبان محمد بند آمده است.قبلا ازهيپنوتيزم كردن چيزي مي دانستم  درهمين موقع چشمهايم  را به ماردوختم وباتمام قدرت واراده انر‍ژي لازم را به طرف مارفرستادم چند لحظه بعد ديدم ماربرگشت وهنگامي كه  روي سنگ صاف يواش  يواش مي خزيد سنگي رابطرفش پرتاب كردم درست برسرمارخورد وبلافاصله سرمار را له كردم ومحمد كه  كمي بدش كرخت(بي حس وخشك) شده بوم بانرمش وماساژ بحالت عاديش برگرداندم واورا ازمرگ نجات  دادم.

همسر گلم

هميشه قلبم پيش توست

تورا باتمام وجود درقلب  گرم وپرخونم  جاي  داده ام

اي همنفس ابدي من

بوسه هايم  ازروي عشق ومحبت بوده وخواهد بود

باعواطفم  باتوزندگي خواهم  كرد

مهرومحبتهاي تو هرگز ازدلم كم نخواهد شد وتورا باهيچ چيزمقايسه نخواهم  كرد

اي گوهرپاك انديش  من

تورا خيلي دوست دارم اي دوست داشتني ترين موجود جهان.

تو راباهيچ چيزعوض نمي توان كرد

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم شهریور 1387ساعت 13:48  توسط نغمه  |